دلتنگی های من...

دلی که اندوه دارد نیاز به شانه دارد..نه نصیحت! کاش همه میفهمیدند...

پدر

به پاس اولين بوسه اى که پدر به رسم مهر در اولين ساعات تولد بر گونه ام زد و من نفهميدم،

و به ياد سوزنده ترين بوسه آخر که به رسم وداع بر صورتش زدم و او نفهميد يادش را گرامى ميدارم.

 

پدر! تو که نيستى، دلم که هيچ، دنيا هم تنگ ميشود..روزت مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اردیبهشت1393ساعت 20:32  توسط فاطیما  | 

مادر

خداوندا زيباترين لحظه ها را نصيب مادرم کن که به خاطر من زيباترين لحظه هايش را از دست داده است...روزت مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه 30 فروردین1393ساعت 21:20  توسط فاطیما  | 

پر از اشکم..پر از گریه...اما خسته تر از اونی هستم که بخوام اشک بریزمو گریه کنم...

یه گوشه ی دلم هست که همه حرفامو غصه هامو دلتنگی هام میمونه اونجا و تلنبار میشه..

بذار این اشک ها هم بمونه روی همه ی حرفای نگفته...اصلا بذار غمباد بگیره..بپوسه...بمیره...

                                                                                                             فاطیما

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1392ساعت 0:7  توسط فاطیما  | 


خدایــــــــــا...

به چه گنــــاهی محکــــوم به زنـــــده بودنم؟!؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1392ساعت 17:46  توسط فاطیما  | 

بــــــــغـــــــــض


ســــخـــت اســـت وقتـــي از شـــدت بـــغـــض ،


گـــلـــو درد میگـــيری ...

 

و هـــمـــه میگویند ؛

 

لبـــاس گـــرم بـــپـــوش !!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1392ساعت 21:20  توسط فاطیما  | 

دلتنگی


سقف دلتنگی من صبح شکست

                            با صدای باران

و فضا پر شد باز

                       از غم دلتنگی...

                                  فاطیما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1392ساعت 13:0  توسط فاطیما  | 

امروز، روز توست

سلام بابای مهربونم

امروز روز توست...روز پدر!

روزی که مرورگر خاطرات سال‌هایی است که همه فکرهای کودکانهمان را یک کاسه میکردیم تا برایت هدیه بخریم.

روزی که یادآور همه‌‌ی شادی ماست برای شاد کردن تو و همه‌ی قدردانی بزرگ تو برای هدیه‌های ناچیز و کودکانه ما...

امروز روز توست...

و روز تو بدون تو چه معنایی می‌تواند داشته باشد...؟!

امسال روز پدر چه حس و حال غریبی دارد...

انگار آمده است تا بگوید که تو نیستی...دیگر نیستی...و حالا که نیستی دنیای ما چقدر کوچک و تلخ است...

امروز روز توست...روزی که برای من تا آخر دنیا روز نداشتن‌ها و دلتنگی‌هاست...

                                                             روزت مبارک...

*نوشته شده توسط خواهر جونم

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1392ساعت 10:11  توسط فاطیما  | 

روزت مبارک

مامان جونم:

        روزت مبارک....Smiley

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت 21:30  توسط فاطیما  | 

خیلی خسته ام

خسته‌ام...خیلی خسته‌ام...

دلم میخواد فقط بخوابم...فقط بخوابم...یه خواب عمیق...طولانی...خیلی طولانی...شاید یه خواب زمستونی...

دوس دارم این روزای خسته کننده رو بخوابم...به یه خواب زمستونی برم و اون جایی از زندگی بیدار بشم که همه چیز خوب باشه...آروم آروم باشه...زندگی خوب باشه...آدما خوب باشن...من خوب باشم..من خوب باشم...خوب خوب..آرم آروم....

میشه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

                                 فاطیما

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1392ساعت 21:14  توسط فاطیما  | 

خدایا...

خدایا آغوشت را امشب به من میدهی؟؟!

برای گفتن چیزی ندارم...اما برای شنیدن حرف‌های تو گوش بسیار....

میشود من بغض کنم...

تو بگویی: مگر خدایت نباشد که تو این‌گونه بغض کنی...

میشود من بگویم خدایا؟

تو بگویی: جان دل....

میشود بیایی....

تــــــــــمنـــــــــا میکنم.............

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1392ساعت 22:43  توسط فاطیما  | 

مطالب قدیمی‌تر