|
ستـــــــاره دنبــــــــاله دار به ستاره ها نگاه کن و از چشمک زدنشون لذت ببر اما به اونها دل نبند؛ چون اونا بر حسب عادت چشمک میزنند.
|
تو را من چشم در راهم شبا هنگام که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛ تو را من چشم در راهم.
شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛ در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام. گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛ تو را من چشم در راهم.
"نیما یوشیج" [ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 12:15 ] [ فاطیما ]
[ ]
گریستن خوب نیست... مگر بشود جوری گریست، که چشم ها نفهمند... "دکتر شریعتی" [ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 19:45 ] [ فاطیما ]
[ ]
بهار را باور کن باز كن پنجرهها را، كه نسيم روز ميلاد اقاقيها را جشن ميگيرد، و بهار، روي هر شاخه، كنار هر برگ، شمع روشن كرده است. همة چلچلهها برگشتند، و طراوت را فرياد زدند. كوچه يك پارچه آواز شده است، و درخت گيلاس، هدية جشن اقاقيها را، گل به دامن كرده است باز كن پنجره ها را اي دوست! هيچ يادت هست، كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟ برگها پژمردند؟ تشنگي با جگر خاک چه كرد، هيچ يادت هست، توي تاريكي شبهاي بلند، سيلي سرما با خاک چه كرد؟ با سر و سينة گلهاي سپيد، نیمه شب باد غضبناك چه كرد؟ هيچ يادت هست؟ حاليا معجزه باران را باور كن! و سخاوت را در چشم چمن زار ببين! و محبّت را در روح نسيم، كه در اين كوچه تنگ، با همين دست تهي، روز ميلاد اقاقيها را جشن ميگيرد. خاک، جان يافته است. تو چرا سنگ شدي؟ تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟ باز كن پنجرهها را ... و بهار را باور كن ! "فریدون مشیری"
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال ✮نــــوروز یعنـــی هیـــچ زمستـــانی ماندنـــی نیــست حتی اگر بلنـــدتریـن شب آن یـــلدا باشـــد.✮ ســـال نو مبـــــــــــــــارک... روزهــــای خوشـــی رو در ســــال جدیـــــد براتــــون آرزو مـــیکنم یـــــادتــون نــره سر سفـــره هفت ســـین بـــرام دعـــا کنیـــد دوستـــــــــون دارم تـا بعـــد.... [ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 8:44 ] [ فاطیما ]
[ ]
"یا من اسمه دوا و ذکره شفا"
یادمون باشه وقتی دور سفره هفت سین نشستیم؛ این کوچولوها رو فراموش نکنیم. [ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 8:0 ] [ فاطیما ]
[ ]
«اندوه پرست« کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملالانگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد آسمان سینهام پر درد میشد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میانداخت اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد وه... چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگآمیز بودم شاعری در چشم من میخواند، شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله میزد در شرار آتش دردی نهانی نغمهی من... همچو آوای نسیم پرشکسته عطر غم میریخت بر دلهای خسته پیش رویم: چهرهی تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشق ناگهانی سینهام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم! «فروغ فرخزاد« [ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 10:39 ] [ فاطیما ]
[ ]
سـرخ مـی شـوی
زرد مـی شـوم ! وقـتی می شـنوم دوسـتش داری ! چــهارشنـبه سـوری راه انــداخـتـه ایــم !! ســرخـی ِ تــو از من زردی ِ من از تــــــــو همـیشه من مـی ســوزم ! و هـمیشه تــــو مـی پـــَــری !!!
چهارشنبه سوری مبارک...
[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 17:19 ] [ فاطیما ]
[ ]
"دیــــــــــدار" آخرین دیدار بود تو نگاهم کردی در پس هر تیر نگاهت که میخورد به من حرف هایی بود... شکوههایی بود... و زیاد بود چقدر حرفهایی که مانده بود در دلت لحظهای بود و گذشت... لحظه تلخی که بر من همچو سالی میگذشت... صدای سوت شنیده شد سکوت شکسته شد سکوت ذهن من شکسته شد حرفهایم در ذهن من جاری شدند شکوهها و درددلها به یادم آمدند آه که دیگر دیر بود قطار رفته بود و من در ایستگاه، کنار صندلی کوچکی نشستهبودم و میشنیدم تمام آن چه که به تو نگفته بودم و مانده بود بر دلــم "فاطیــــــــــــــما" موضوعات مرتبط: اشعار [ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 20:0 ] [ فاطیما ]
[ ]
بارون آسمــون بارونـــیه منم که بی قرار بارون مـسـت ترانهَ ش میشم میرم به زیر دونههای ریز اون حالا قــدم میزنم تو کوچـه و خیــابون میرم تا عمق احساس تو این ستـــاره بارون غـــم میشینه رو دلم با اشکــای آسمــون چشمــای من تر میشه از غــم اشکــای اون "فــاطیمـــــا" موضوعات مرتبط: اشعار [ دوشنبه 8 اسفند1390 ] [ 19:37 ] [ فاطیما ]
[ ]
تازگی شعرام همگی بوی غم و غصه گرفته هوای آسـمـون قـلـبـمو ابری سیــــاه گـرفته خط خطیهای دل مـن رنـگ جـدایی دارن نوشتههای قـلـب بیقرار من رنگ غمو گرفته از غـم دوریت نـه فـقـط شعـرای پر ز آه مـن بلکه تمـوم زندگیم هوای اندوه و غمـو گرفته "فاطیما" موضوعات مرتبط: اشعار [ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 20:31 ] [ فاطیما ]
[ ]
غروب پاییز تو کوچه خیس میون برگریز من بودم و تو تو بودی و من .......... توی زمستون یک شب برفی تو اوح سرما تو رفتی بی من من موندم تنها "فاطیما"
موضوعات مرتبط: اشعار [ شنبه 22 بهمن1390 ] [ 23:41 ] [ فاطیما ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |